تبليغاتX
1967-1975

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط Marquis 

کاور شماره یک

کاور شماره دو

شماره یک: مربوط به آلبومی از بند سوئدی دووم، دپرسیو راک کاتاتونیا می باشد. که در قالببی گاتیک راک کار کمپوزیسیون و اشعارش منتشر شده است. آلبوم با المنت های فوق العاده که با ووکال یوناس رنسکی از نا گفته های معامله ی نا برابری می گوید که زندگی در برابر چشمانمان نهاده است و در آخر نیز با شکستی تلخ به تاریخ میپیوندد.

شماره دو: مربوط به آلبومی کاملا متفاوت از پدر شاک راک آلیس کوپر می باشد. این آلبوم با 10 تراک شنیدنی که در قالبی کلاسیک راک کمپوزیسیون و اشعاری زیبا گردآوری شده است حاصل زحمات بی شائبه ای می باشد که وینسنت دیمون فورنییر (آلیس کوپر) با کمک باب ازرین به عنوان دهمین اثر موسیقیایی اش به دنیای هارد راک ارائه نموده است. حدودا 18 نفر موزیسین از جمله (Ernie Watts) ساکسیفونیست و کلارینت نواز مشهور و همینطور آل کوپر در نواختن سازهای مختلف در این آلبوم به همرا آلیس همکاری داشته اند.

به شخصه جدای از این آثار زیبا، کار ساخت و تهیه کاورهای این آلیوم ها نیز برای من قابل تقدیره....


برچسب‌ها: هتل پارانویا, سیگار, موزیک, اسید
+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط Marquis  | 

"معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بدون اعتنا به نتیجه دوستت دارد"
پی نوشت:
با یه آهنگ از پینک فلوید اومد این جمله بالا و چشمانم تا دقایقی بسته مانده بود...
درد شدیدی در سینه ام حس کردم...

Music: Any Colour You Like
P i n k F L O Y D



برچسب‌ها: پینک فلوید, هیپی, انزوا, اندوه, سیگار
+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط Marquis  | 

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند

و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند...

برای کسی که خیلی حرف نزد و در هاله ای از ابهامی زیبا و دوست داشتنی ماند...

برای همیشه دوستت خواهم داشت و خیلی چیزها رو مدیون گفته هات خواهم بود.


برچسب‌ها: هتل پارانویا
+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط Marquis  | 

در اين تالار آينه ها كه ساخته دست ريا كاران ميباشد ، من يك انعكاس محصور و خاكسترى از خود ميباشم...
In This Hall Of Mirrors
...Built By Liars, I am a Pale Reflection Of MyselF


برچسب‌ها: پارانویا
+ نوشته شده در  ساعت 7 PM  توسط Marquis  | 

تمام گروهان بیمار و رنجور بود میگفتند
کفگیر به ته قابلمه گردان میرسید
سلاة ظهر و بوی عرق و روغن سوخته
می گفتند:
لشکری در غیاب فرمانده سراب می دید
سربازی بندهای پوتینش را به مرکز زمین گره زده بود
و پادگانی زیر دژخیم زمان له می شد
لوله تانکی آشیانه مرغ دریایی بود
و سرهنگی در ژرفای خیال و خاطرات سیگار برگ دود میکرد
رادیو سربازان وظیفه را فرا میخواند
و زمین آبستن فرزندان جنگ بود
مادری با ماسک ضد شیمیایی با نوزادش میگریست
و پوتین سربازی در یک بلوار لابه لای چمن ها می پوسید...

نقاشی از Vincent Van Gogh A Pair of Shoes 1886 


برچسب‌ها: جنگ, نوستالژی, اندوه, پست مدرن
+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط Marquis  | 

Today is my Last Day

I Never Heard U

Since I Lost My F**kin Mind

Your Eyes

Make ME Feel That

....I'm Alive

پی نوشت:  شنبه

در مغازه...  یکی از دوستان در تنهایی و انزوا در آخرین ساعات کاری قبل از رفتن به منزل این اثر هنری رو از من شکار کرد....


برچسب‌ها: اسید, سیگار, اندوه, هیپی
+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  توسط Marquis  | 

ساعت ۵ بعد از ظهر

پلان یک: آسمان روشن زمستان در ابرهای تیره اش کات می شود

و جنون در راهرو تاریک خانه ام بر دود سیگارم دکوپاژ می گردد.

مدوسا بر در اتاق می کوبد

تا تاریکی غلیظ غم را از سرمای خارج بر قلبم بیفکند...

سوسک ها زیر پوست تنم رژه می روند

و گوشه اتاق سایه ای غمبار از بطن دیوار بیرون می آید.

زمان بر ساعت دیواری میخکوب شده و سایه ها اکنون از بطن ثانیه ها به کنارم هجوم می آورند

خارجی: شب.

شب با چکمه های سیاهش بر جمجمه ام فرود می آید

و ذرات مغزم از میان دودهای سیگار و باروت

به نقش گل های قالی می پیوندد....


برچسب‌ها: مالیخولیا, سیگار, اندوه, سایه ها
+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط Marquis  | 

براي تمام ناسيونال سوسياليست هايي كه شلوار تنگ ميپوشند و سيگار برگ ميكشند، كفش نابوك كتر پيلار به پا ميكنند و غرفه البسه خارجي به مجتمع تجاري اجاره ميكنند و به ملت مي شينند.
براي خرده روشنفكرهايي كه كافه نشين شده اند و كتاب هاي فلسفي يه دست ميگيرند امان از مطالعه حتي چند پاراگراف كه همچنان ريش گذاشته اند و موسيقي زير زميني گوش مي دهند. مو بلند كرده اند و اكثر مواقع دم در وزارت فرهنگ و ارشاد پلاسند همينجور در پي والاترين هدفشان كه همانا زدن مخ هاي تعطيل داف هاي هنرمند و نقاش و گرافيست مي باشد.
براي  شاطر نانوا و راننده تاكسي اي كه ليسانس ادبيات دارند. براي ژان وال ژاني كه همجنس گرا شد. و رابين هودي كه از يخچال ميگيرد و به دستشويي ميدهد. براي مومنيني كه تسبيح به دست در بازار چرتكه بريدن حلق ملت را ميزنند. براي راننده تاكسي خماري كه حرفهاي سياسي ميزند. براي كارمند جانباز اداره پتروشيمي كه هر برج 3 ميليون بر حسابش واريز ميشود و پول تو جيبي دخترش تنها روزي  3000 تومان است.
براي آنهايي كه موزيك زير هارد راك گوش نمي دهند و در همه حال و مكاني خصايص موسيقيايي خود را تحميل مينمايند چه در تاكسي، رستوران، آرايشگاه ، ساندويچي، اتوبوس ....
براي ملتي كه محو تماشاي گويي س  ك* سي ترين رويداد شان دختر فراري كه اول صبح در دكان كله پزي كله پاچه نوش جان ميكند و شلوار تنگ و كفش هاي كتان در بر دارد. و يا زني كه در تلافي هوس راني هاي شوهرش با پسركي 17 ساله ه .م بستر مي شود. براي مردمي كه به موهاي وزوزي ميخندند. براي مردمي كه در محيط مجازي هم تحمل يكديگر را ندارند و از كامنت بيستمي به بعد كار به خوار و مادر كشيده ميشه.  براي جمعي كه آنچنان حلقه بر در مي كوبند كه خود في نفسه چون حلقه بر در مي مانند. براي  در ماندگان خواري و خفت كشيده اي كه طي دوره اي نه چندان دور پس كله هايشان بار كد ميچسبانند و تفكيك جنسيتي خواهند شد. براي اضمحلال فرهنگي . براي كلاهك هسته اي . براي مادراني كه با سرطان در جنگند. براي تو دلخوش. براي دوست  دختر تن فروش. براي سمفوني غربت. براي خودم كه پارچه كفنم همون ملافه سوراخ از آتيش سيگار و مندرس رو تختم خواهد بود. و دلخوشيم تماشاي لكه هاي زرد نيكوتين بين انگشتانم و چشمهاي هر روز گود رفته در كاسه سرم خواهد بود و خوراكم تاناتوكسين با دوز بسيار بالا.... و درمان دمل هاي چركينم  كه ناخن هاي استريل مرگه... 


برچسب‌ها: مالیخولیا, انزوا, اندوه, تنگنای جامعه
+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط Marquis  | 

One eye goes laughing,
One eye goes crying through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath we're dying

I’ve been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And I’ve been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand
One time

One eye goes laughing,
One eye goes crying through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath we're dying

I’ve been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And I’ve been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand

One time....



برچسب‌ها: مالیخولیا, سیگار, اندوه, کینگ کریمسون, پراگرسیو راک
+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط Marquis  | 

میخوام از بالهای صورتی یک فلامینگو بنویسم که در تششع آفتاب میدرخشید و در کنار ساحل مردی چتر به دست به افق خیره شده بود...

عکسهای نیمه سوخته پولاروید و خاطرات کاغذی من و عشق خاکستری رنگم با چشمان عسلی که هر لحظه میترسیدم آب بشه و به کام دریا فرو بره. کافه زیر نور آبی رنگ و نوای ترومپت مدفون شده بود هوا بسیار گرم بود، کلا یک تابستان بسیار گرم و شرجی که بیشتر شبها باعث بیخوابی بود. هنوز میتونم صدای اون ترومپت کوفتی رو تصور کنم در حالیکه روی تخت مسافر خانه دراز کشیده بودم مقداری قرص صورتی رنگ آلپرازولام، چند تا نخ سیگار کمل، یک لیوان تا نصفه آب گرم، یک ساعت مچی، یک شیشه نیمه خالی عطر دانهیل و یک شکلات آب شده روی میز کنار تخت بود و تعدادی کتاب و دی وی دی و یک چمدان مشکی رنگ بر روی زمین... من اما غرق در افکار و اوهام سنگی مغز یخ زده ام که با هر صدای کوچکی از هم می پاشید...

آخرین باری که دیدار مختصری با هم داشتیم. 5 عصر یک روز اواخر پاییز بود آفتاب داشت از درون چشمانش غروب میکرد پشت سرش چند تا درخت صنوبر ساکت و بی حرکت در یک راستا به من خیره شده بودند. زیر پاهایش جسم خسته خودم بود که میان انبوه برگهای زرد محو می شد. در دستانش چتر سیاهی بود که در افق به دست باد وحشی سپرده شد...

تمام شد. 


حالا که این قصه به پایان می‌رسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشته‌اید...


پریچهر عزیز :
گفتم:
پیامبرم!
         نامه‌ها را به صندوق‌های پستی شما می‌رسانم
گفت: پس معجزه کن
معجزه کردم
روبه‌رویم نشسته بود!


برچسب‌ها: اسید, سیگار, اندوه, هیپی, پست مدرن
+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط Marquis  | 

از خودم میپرسم...
در یک راهرو باریک و بسیار طویل ایستاده بودم، کنار در مکانی که بهش ساب آی.سی.یو میگن، چند قدم به طرفش برداشتم دوست داشتم سیگاری از جیبم در آورده و آتش بزنم در عوض گوشی موبایل خود درست زمانی که کنار درب آی.سی.یو ایستاده بودم را از جیب خود بیرون کشیدم چراغ قرمز رنگی سه دفعه بصورت ممتد بالای درب ورودی روشن و خاموش شد و چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که صدای آژیر از جای دورتری به گوش رسید...
من سراسیمه از کنار درب آی سی یو دور شدم، صدای آژیر قطع شد، نور یکی از چراغ های مهتابی که نیمه سوخته بود در میانه راهرو روشن و خاموش میشد من اکنون کنار نرده ها ایستاده بودم با چشمانی خیس از اشک و افکاری متلاطم و بدن و اعصابی دردناک از مالیخولیا و بیخوابی مفرط کف پاهایم بسان کوره آشوویتز گشته بود اما دستانم یخ کرده بود.
3:00 صبح
داخل بخش کنار تختش داشتم چرت میزدم در حالیکه موزیک ملایمی داخل گوشهایم زنگ میکشید الان 35 روز از بستری شدنش میگذشت، لوسمی تشخیص پزشک بود، دوهفته بعد از شروع بستری بود که کموتراپی یا همون شیمی درمانی رو آغاز کردن و دقیقا هفت روز که شامل روزهای همون هفته سوم بود که شیمی درمانی شده بود حالا چرا به یکماه و خورده ای کشیده بود قاعده پیچیده ای نبود عوارض بعد از شیمی درمانی...
فردای هموان روز تمام چیزهایی که دیده و شنیده بودم کاملا حقیقی و زاییده خیال نیستش،
داخل بخش ساعت 9 صبح: بر روی یک تخت کنار اتاق شماره 5 زن جوانی که سرم از دستانش جدا شده بود.. رد باریکی از خون کف راهرو بخش، صدای ضعیف رادیو از استیشن پرستاران، دو مرد نحیف و بد لباس در حالیکه به دیوار تکیه داده بودند بوی تعفن خاصی میدادند از کنارشون که رد شدم مشغول صحبت کردن بودند و حواسشون به قیافه درهم خورده من نبود که کم مونده بود از بوی گندشون همونجا تگری بزنم یکیشون به سمت استشین پرستاران راه افتاد در حالیکه اصلا حواسش نبود که داره از روی همون رد خون کف راهرو رد میشه و بقیه قسمت های بخش رو هم به گند میکشه...
ساعت 10 صبح پسرک جوانی که به نظر تو کار موزیک بود کنار اتاق شماره 3 ایستاده بود. آقای فرهاد دیلی تنها پرستار مرد داخل بخش که از قضا برادر درامر بند آلیاژ (فرزاد دیلی) هم بود یکی از رفقای بنده مشغول صحبت با من بود داشتیم در مورد داروهای نارکوتیک با هم بحث میکردیم حس کنجکاوی بنده هم حسابی گل کرده بود و باقی قضایا.... پسرک موزیک باز در حالیکه دستگاه پلیرش تو دستاش بود به طرف من اومد و در مورد دارویی آرامبخش به نام هالوپریدول چیزهایی گفت... ده دقیقه بعد توی حیاط بیمارستان خلوت ترین بخش بیمارستان نمازی در حالیکه به گربه ای خیره شده بودیم سیگاری به من تعارف میکند و در مورد یکی از دوستانش که بر اثر اوور دوز مواد روان گردان به فنا رفته بود تصویر سازی میکرد حس سنگینی عجیبی زیر پلکهایک حس کردم... ساعت دو بعد از ظهر با صدای ناله های مادرم که بیقرارم کرده بود بار دیگر کنار استیشن درخواست مورفین کردم...
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر من، مادر بر روی صندلی چرخ دار، روز جمعه، یک اپرای پاواروتی  La Donna A mouille... ، عروسی فیگارو ار موتزارت، از گوشی موبایلم که در قسمت عقبی ویلچر گذاشته بودمش در حالیکه ویلچر رو راه میبردم، ... دقایقی نگذشت که خودم بودم به تنهایی در حالیکه ویلچر خالی رو گرفته بودم صدای موزیک بسیار بالا به گوش میرسید در یک راهرو خالی, فضایی رعب آور مادرم رو صدا میزدم اما تنها پژواک صدای خودم به گوشم بازمیگشت و نعره های پاواروتی اوج میگرفت انتهای راهرو تاریک بود... موقع بازگشت مادرم رو دیدیم بر روی همان صندلی چرخ دار که در حالیکه سر تراشیده خود را با روسری کوچکی پوشانده بود رو به من گفت دیگه برای امروز بسه بیا تا به اتاق برگردیم...
طبقه اول از بخش آزمایشگاههای بیمارستان ساختمان شماره سه زیر پله ها یک درب کوچک و یک برانکارد بسیار تمیز ولی ناکارآمد به چشمانم خورد در حالیکه قصد داشتم به آزمایشگاه مغز استخوان در طبقه سوم بروم نظرم رو عوض کردم دقایقی بر روی برانکارد نشستم و سپس درب کوچک را باز کردم، اتاقکی کوچک زیر پله ها مقداری کابل و وسایل پیمانکاری به چشمم خورد درب اتاقک رو بستم سیگاری آتش زدم و لحظاتی با موزیک جز یک بند فنلاندی به خواب رفتم... بالاخره جایی داخل خود بیمارستان گیر آورده بودم که برای لحظاتی میتونستم حالتی پارانرمال بگیرم سیگاری بکشم و دقایق از پوست آلوده خودم جدا بشم و در حباب افکارم به قسمتهای مختلف این شهر سرک بکشم اما دوباره باز به چرخه طبیعت بازگردم...

طبیعت اینروزهای من که بوی الکل و وایتکس میداد، صدای لاندری و غذای بی نمک بیمارستان، پرستار  27 ساله چشم سبز داخلی عمومی دو و لبخندها و چشمک های دیوانه کننده اش آقای دیلی و نصایح دلنشینش، مورفین و اتاقک معمایی نارکوتیک، آزمایشگاه علوم پزشکی و بی خوابی های شبانه، گشاد شدن مردمک چشمها و سردرد های وحشیانه آخر شب، پاهای تاول زده از بی کسی، درد و هیجان مطالعه کتاب سرگذشت بیماران روانی به روایت DSM.IV در واپسین ساعات شبانگاه، موزیک های تکراری اما سمفونیک، نمونه های جنین ناقص در شیشه های الکل و وحشت از انسانیتی موهوم، اپرای لوچیانو پاواروتی و ویلچر خالی در یک راهروی خالی تر...

حالا از خودم میپرسم که چند نفری که تو اون وضعیت کاملا کنارم بودن... چطور میتونم زمانی این واقعیت ها رو براشون بازگو کنم؟!


+ نوشته شده در  ساعت 3 AM  توسط Marquis  | 

دلم برای خیلی ها تنگ شده...


برچسب‌ها: هتل پارانویا
+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط Marquis  | 

تف به اون بک گراند افکارت...

تو کجا بودی

وقتی داشتم پرتره خیانت هات رو روی بوم خاطراتمون میکشیدم؟

دیشب با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت یه نفر رو زیر گرفتم...

یه سگ کوچولو همراش بود. زمانی که از ماشین پیاده شدم که ببینم طرف چیزی ازش مونده یا نه سگ در حالی که بهم خیره شده بود گفت: حالا تکلیف جنازه اش چی میشه؟ میخوای ولش کنی همینجا که بگنده؟


برچسب‌ها: پارانویا, پست مدرن, سیگار, اندوه
+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط Marquis  | 

آهاي ... تو
تو با موهايي آشفته
تو با لبخندي عجيب
تو با چشماني بسان آبشار
تو با دسته گلي از باران تابستان
تو با افكاري شكلاتي
ايستاده در شعاع آفتاب...
يك قسمت زمين در زير پاهايت اقيانوس كوچكي از افكار مرا شناور نموده است... بيا و بذار كه مدتي من در افكارت شناور باشم.

حس خوبي دارم به (تو...) كه خودتم ميدوني منظورم رو...

زيرا این حس خوبيه كه افكارت ذره، ذره با حباب هاي كف اقيانوس بالا بيايد و باز دوباره به چرخه طبيعت برگرده...


برچسب‌ها: هتل پارانویا, هیپی, اوهام
+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط Marquis  | 

من، ساعت ۱۲ شب:

از کجای شب بالا بروم که شال بلند نگاهت را بر آن نتکانده باشی...

من، ساعت ۲ صبح:

از کجای شب بالا بروم که سوسک ها را در حال خوردن مغز کثیفت نبینم...

من، ساعت ۶ صبح: #!@$$%&^*%$**!@#$@#%^&*$%&**$#% ....

+ نوشته شده در  ساعت 3 AM  توسط Marquis  | 

من به نيش زنبور
آلرژي دارم
و
كاري به توت و تنبور و شاعر ندارم
يك ربع پيش
تصوف ميكردم
و بستني كارامل ميخوردم،
اما مگر طرحهاي پيكاسو
سماع طبيعت با انسان است؟
يه جايي همين اطراف
حسني اي بود كه به مكتب نميرفت
صليب مسيح به گردنش مي آويخت،
پاسباني بود كه
از هانيبال
ليمو ميگرفت
و رفتگري كه، ليموزين سوار ميشد.
غضنفر
شلوار ورساچي ميپوشيد
و كافه كنج ميرفت.
تهمينه با ميلان در مي افتد
و سكينه گورگوروث گوش ميكند،
طبيعت بذر زنگار ميپاشد
و كافكا زرنيخ ميكارد.
من نيچه و ماتريكس نيستم،
نويسنده پرتقال كوكي هم نيستم
من پالپ فيكشن گوسفندانم
فقط
اي كاش زمان به عقب بازگردد و هيكل مرا در خود فرو برد
ننگ بر توباد
فرانكشتاين زمانه،
با زميني از خاك گلدان
و جنگلي پر از ابله،
داوينچي هاي فضانورد
و عصر طلايي تمسخر مذاهب
شكافت اتم
و مغز فندق.
ما تنها قسمت چركي از امپرسيونيسم خلقت هستيم

ننگ بر تو باد...

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط Marquis  | 

 به نام قادر مطلق...

پنج روز تمام از صاد (لام) گرفتم
اكثرا تا خود صبح
كه به حرف (ح) رسيدم
تمام 5 روز باران بي وقفه بر پيكر دشت ميزد
ص.ل.ح

باراني صورتي رنگ جاپلين و ساز نا كوك هندريكس

را تصور كردم

چند تا اسكتچ داغون

را طراحي كردم
تعدادي خطوط منحني در پس زمينه اي شفاف
دايره هايي كه جلوي پرده چشمانم نقش بست
ذرات مغناطيسي هوا را جذب نمود...


پی نوشت: کسی میدونه که چرا من سی و پنج سال زودتر متولد شدم؟؟؟

در دوران حاضر ذهنم به هیچ چیزی جز زامبی ها واکنش عاطفی نشون نمیده....!!!

اگه دوست داشتی با من به دهه طلایی ۶۰ سفر کنیم با این لینک که اگه منم میگم بگیرش :دی


برچسب‌ها: اسید, هیپی, سیگار, 1960, جیمی هندریکس, پراگرسیو راک
+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط Marquis  | 

بوی هیچ خبر خاصی نیست!
یه جمعه لعنتی دیگه!
خدای من!
16 سالم تمام شده اما مادرم من را بچه ای با فقدان عقل میدونه
یه چیزی مثل اینکه سوپ قارچ دارن بهم میخورانن
این روز ها همه چیز گنگ هستند چه برسه که جمعه باشه
آه...........
زندگی تغییر کرد
آن را در آب حس میکنم
در زمین حسش میـــــــــــــــــــکنم
بویش را در هوا استشمام میکنم
انتخابی ندارم
فکر مرا به سمت پارانویا محض میکشاند
انگار که سارتر قلمش را بر کف دستانم نهاده
وقتی که بوی سیگار را حس میکنم موهای بینیم به ارتعاش میافتند شاید که لو سالومه ای موقت نیاز باشد تا دست از این خیال بردارم
انگار که روی سنگ ریزه هایی قدم میزنم و تهوع درد پاهایم درون سرم بیداد میکند
موزیک تنها چیزی بود که داشتم
صدای ویتس من را آرام میکرد
من این مرد را دوست دارم
اما هستریای من پا بر جاست
که از ته، سر خط جایی که
 کارگران معبد زغال سنگ  و دستان پینه بسته با جوراب هایی پاره و بد بو
زندگی میکنند
و این بو چیزی نیست جز مشقت هیستریای فقر
هنوز خیال میکنم که لو سالومه ای در کار است......»ِ


پی نوشت: کار من نبود این نگاشته ها ، این هیستریا ی عمیق رو یکی از رفقای دوست داشتنی من که مدت زیادی نیست میشناسمش، اما HameCI و من به یک همذات پنداری دو جانبه که از یک جنون جوانی در تله پاتی موزیک واری آغاز شده بود به هم رسیدیدم...


برچسب‌ها: اسکیزوفرنیا, اندوه, انزوا, تام ویتس, سیگار
+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط Marquis  | 

پنجره هاي بعداز ظهر شكسته  است

و صداي پارس سگي در چمنزار به گوش ميرسد
سر دبير روزنامه
سيگاري آتش ميزند
او به سوسكهاي ظرف وانيل مي انديشد...

چه بعد از ظهرهاي يكنواختي دارد
سان فرانسيسكو...!!!
موندم با اين پل شناور و تجهيزات آقاي فلويد
چكار كنم...؟


برچسب‌ها: اوهام, 1960, سیگار, سان فرانسیسکو, هیپی, پراگرسیو راک
+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط Marquis  |