
کاور شماره یک
کاور شماره دو
شماره یک: مربوط به آلبومی از بند سوئدی دووم، دپرسیو راک کاتاتونیا می باشد. که در قالببی گاتیک راک کار کمپوزیسیون و اشعارش منتشر شده است. آلبوم با المنت های فوق العاده که با ووکال یوناس رنسکی از نا گفته های معامله ی نا برابری می گوید که زندگی در برابر چشمانمان نهاده است و در آخر نیز با شکستی تلخ به تاریخ میپیوندد.
شماره دو: مربوط به آلبومی کاملا متفاوت از پدر شاک راک آلیس کوپر می باشد. این آلبوم با 10 تراک شنیدنی که در قالبی کلاسیک راک کمپوزیسیون و اشعاری زیبا گردآوری شده است حاصل زحمات بی شائبه ای می باشد که وینسنت دیمون فورنییر (آلیس کوپر) با کمک باب ازرین به عنوان دهمین اثر موسیقیایی اش به دنیای هارد راک ارائه نموده است. حدودا 18 نفر موزیسین از جمله (Ernie Watts) ساکسیفونیست و کلارینت نواز مشهور و همینطور آل کوپر در نواختن سازهای مختلف در این آلبوم به همرا آلیس همکاری داشته اند.
به شخصه جدای از این آثار زیبا، کار ساخت و تهیه کاورهای این آلیوم ها نیز برای من قابل تقدیره....

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند
و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند...

برای کسی که خیلی حرف نزد و در هاله ای از ابهامی زیبا و دوست داشتنی ماند...
برای همیشه دوستت خواهم داشت و خیلی چیزها رو مدیون گفته هات خواهم بود.
در اين تالار آينه ها كه ساخته دست ريا كاران ميباشد ، من يك انعكاس محصور و خاكسترى از خود ميباشم...
In This Hall Of Mirrors
...Built By Liars, I am a Pale Reflection Of MyselF
تمام گروهان بیمار و رنجور بود میگفتند
کفگیر به ته قابلمه گردان میرسید
سلاة ظهر و بوی عرق و روغن سوخته
می گفتند:
لشکری در غیاب فرمانده سراب می دید
سربازی بندهای پوتینش را به مرکز زمین گره زده بود
و پادگانی زیر دژخیم زمان له می شد
لوله تانکی آشیانه مرغ دریایی بود
و سرهنگی در ژرفای خیال و خاطرات سیگار برگ دود میکرد
رادیو سربازان وظیفه را فرا میخواند
و زمین آبستن فرزندان جنگ بود
مادری با ماسک ضد شیمیایی با نوزادش میگریست
و پوتین سربازی در یک بلوار لابه لای چمن ها می پوسید...

نقاشی از Vincent Van Gogh A Pair of Shoes 1886

Today is my Last Day
I Never Heard U
Since I Lost My F**kin Mind
Your Eyes
Make ME Feel That
....I'm Alive

پی نوشت: شنبه
در مغازه...
یکی از دوستان در تنهایی و انزوا در آخرین ساعات کاری قبل از رفتن به منزل این اثر هنری رو از من شکار کرد....![]()
ساعت ۵ بعد از ظهر
پلان یک: آسمان روشن زمستان در ابرهای تیره اش کات می شود
و جنون در راهرو تاریک خانه ام بر دود سیگارم دکوپاژ می گردد.
مدوسا بر در اتاق می کوبد
تا تاریکی غلیظ غم را از سرمای خارج بر قلبم بیفکند...
سوسک ها زیر پوست تنم رژه می روند
و گوشه اتاق سایه ای غمبار از بطن دیوار بیرون می آید.
زمان بر ساعت دیواری میخکوب شده و سایه ها اکنون از بطن ثانیه ها به کنارم هجوم می آورند
خارجی: شب.
شب با چکمه های سیاهش بر جمجمه ام فرود می آید
و ذرات مغزم از میان دودهای سیگار و باروت
به نقش گل های قالی می پیوندد....

براي تمام ناسيونال سوسياليست هايي كه شلوار تنگ ميپوشند و سيگار برگ ميكشند، كفش نابوك كتر پيلار به پا ميكنند و غرفه البسه خارجي به مجتمع تجاري اجاره ميكنند و به ملت مي شينند.
براي خرده روشنفكرهايي كه كافه نشين شده اند و كتاب هاي فلسفي يه دست ميگيرند امان از مطالعه حتي چند پاراگراف كه همچنان ريش گذاشته اند و موسيقي زير زميني گوش مي دهند. مو بلند كرده اند و اكثر مواقع دم در وزارت فرهنگ و ارشاد پلاسند همينجور در پي والاترين هدفشان كه همانا زدن مخ هاي تعطيل داف هاي هنرمند و نقاش و گرافيست مي باشد.
براي شاطر نانوا و راننده تاكسي اي كه ليسانس ادبيات دارند. براي ژان وال ژاني كه همجنس گرا شد. و رابين هودي كه از يخچال ميگيرد و به دستشويي ميدهد. براي مومنيني كه تسبيح به دست در بازار چرتكه بريدن حلق ملت را ميزنند. براي راننده تاكسي خماري كه حرفهاي سياسي ميزند. براي كارمند جانباز اداره پتروشيمي كه هر برج 3 ميليون بر حسابش واريز ميشود و پول تو جيبي دخترش تنها روزي 3000 تومان است.
براي آنهايي كه موزيك زير هارد راك گوش نمي دهند و در همه حال و مكاني خصايص موسيقيايي خود را تحميل مينمايند چه در تاكسي، رستوران، آرايشگاه ، ساندويچي، اتوبوس ....
براي ملتي كه محو تماشاي گويي س ك* سي ترين رويداد شان دختر فراري كه اول صبح در دكان كله پزي كله پاچه نوش جان ميكند و شلوار تنگ و كفش هاي كتان در بر دارد. و يا زني كه در تلافي هوس راني هاي شوهرش با پسركي 17 ساله ه .م بستر مي شود. براي مردمي كه به موهاي وزوزي ميخندند. براي مردمي كه در محيط مجازي هم تحمل يكديگر را ندارند و از كامنت بيستمي به بعد كار به خوار و مادر كشيده ميشه. براي جمعي كه آنچنان حلقه بر در مي كوبند كه خود في نفسه چون حلقه بر در مي مانند. براي در ماندگان خواري و خفت كشيده اي كه طي دوره اي نه چندان دور پس كله هايشان بار كد ميچسبانند و تفكيك جنسيتي خواهند شد. براي اضمحلال فرهنگي . براي كلاهك هسته اي . براي مادراني كه با سرطان در جنگند. براي تو دلخوش. براي دوست دختر تن فروش. براي سمفوني غربت. براي خودم كه پارچه كفنم همون ملافه سوراخ از آتيش سيگار و مندرس رو تختم خواهد بود. و دلخوشيم تماشاي لكه هاي زرد نيكوتين بين انگشتانم و چشمهاي هر روز گود رفته در كاسه سرم خواهد بود و خوراكم تاناتوكسين با دوز بسيار بالا.... و درمان دمل هاي چركينم كه ناخن هاي استريل مرگه...

One eye goes laughing,
One eye goes crying through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath we're dying
I’ve been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And I’ve been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand
One time
One eye goes laughing,
One eye goes crying through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath we're dying
I’ve been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And I’ve been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand

میخوام از بالهای صورتی یک فلامینگو بنویسم که در تششع آفتاب میدرخشید و در کنار ساحل مردی چتر به دست به افق خیره شده بود...

عکسهای نیمه سوخته پولاروید و خاطرات کاغذی من و عشق خاکستری رنگم با چشمان عسلی که هر لحظه میترسیدم آب بشه و به کام دریا فرو بره. کافه زیر نور آبی رنگ و نوای ترومپت مدفون شده بود هوا بسیار گرم بود، کلا یک تابستان بسیار گرم و شرجی که بیشتر شبها باعث بیخوابی بود. هنوز میتونم صدای اون ترومپت کوفتی رو تصور کنم در حالیکه روی تخت مسافر خانه دراز کشیده بودم مقداری قرص صورتی رنگ آلپرازولام، چند تا نخ سیگار کمل، یک لیوان تا نصفه آب گرم، یک ساعت مچی، یک شیشه نیمه خالی عطر دانهیل و یک شکلات آب شده روی میز کنار تخت بود و تعدادی کتاب و دی وی دی و یک چمدان مشکی رنگ بر روی زمین... من اما غرق در افکار و اوهام سنگی مغز یخ زده ام که با هر صدای کوچکی از هم می پاشید...

آخرین باری که دیدار مختصری با هم داشتیم. 5 عصر یک روز اواخر پاییز بود آفتاب داشت از درون چشمانش غروب میکرد پشت سرش چند تا درخت صنوبر ساکت و بی حرکت در یک راستا به من خیره شده بودند. زیر پاهایش جسم خسته خودم بود که میان انبوه برگهای زرد محو می شد. در دستانش چتر سیاهی بود که در افق به دست باد وحشی سپرده شد...
تمام شد.

حالا که این قصه به پایان میرسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشتهاید...

پریچهر عزیز :
گفتم:
پیامبرم!
نامهها را به صندوقهای پستی شما میرسانم
گفت: پس معجزه کن
معجزه کردم
روبهرویم نشسته بود!

طبیعت اینروزهای من که بوی الکل و وایتکس میداد، صدای لاندری و غذای بی نمک بیمارستان، پرستار 27 ساله چشم سبز داخلی عمومی دو و لبخندها و چشمک های دیوانه کننده اش آقای دیلی و نصایح دلنشینش، مورفین و اتاقک معمایی نارکوتیک، آزمایشگاه علوم پزشکی و بی خوابی های شبانه، گشاد شدن مردمک چشمها و سردرد های وحشیانه آخر شب، پاهای تاول زده از بی کسی، درد و هیجان مطالعه کتاب سرگذشت بیماران روانی به روایت DSM.IV در واپسین ساعات شبانگاه، موزیک های تکراری اما سمفونیک، نمونه های جنین ناقص در شیشه های الکل و وحشت از انسانیتی موهوم، اپرای لوچیانو پاواروتی و ویلچر خالی در یک راهروی خالی تر...
حالا از خودم میپرسم که چند نفری که تو اون وضعیت کاملا کنارم بودن... چطور میتونم زمانی این واقعیت ها رو براشون بازگو کنم؟!
تو کجا بودی
وقتی داشتم پرتره خیانت هات رو روی بوم خاطراتمون میکشیدم؟

دیشب با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت یه نفر رو زیر گرفتم...
یه سگ کوچولو همراش بود. زمانی که از ماشین پیاده شدم که ببینم طرف چیزی ازش مونده یا نه سگ در حالی که بهم خیره شده بود گفت: حالا تکلیف جنازه اش چی میشه؟ میخوای ولش کنی همینجا که بگنده؟

آهاي ... تو
تو با موهايي آشفته
تو با لبخندي عجيب
تو با چشماني بسان آبشار
تو با دسته گلي از باران تابستان
تو با افكاري شكلاتي
ايستاده در شعاع آفتاب...
يك قسمت زمين در زير پاهايت اقيانوس كوچكي از افكار مرا شناور نموده است... بيا و بذار كه مدتي من در افكارت شناور باشم.
حس خوبي دارم به (تو...) كه خودتم ميدوني منظورم رو...
زيرا این حس خوبيه كه افكارت ذره، ذره با حباب هاي كف اقيانوس بالا بيايد و باز دوباره به چرخه طبيعت برگرده...


از کجای شب بالا بروم که شال بلند نگاهت را بر آن نتکانده باشی...
من، ساعت ۲ صبح:
از کجای شب بالا بروم که سوسک ها را در حال خوردن مغز کثیفت نبینم...
من، ساعت ۶ صبح: #!@$$%&^*%$**!@#$@#%^&*$%&**$#% ....
ننگ بر تو باد...

پنج روز تمام از صاد (لام) گرفتم
اكثرا تا خود صبح
كه به حرف (ح) رسيدم
تمام 5 روز باران بي وقفه بر پيكر دشت ميزد
ص.ل.ح

باراني صورتي رنگ جاپلين و ساز نا كوك هندريكس
را تصور كردم


چند تا اسكتچ داغون

را طراحي كردم
تعدادي خطوط منحني در پس زمينه اي شفاف
دايره هايي كه جلوي پرده چشمانم نقش بست
ذرات مغناطيسي هوا را جذب نمود...








پی نوشت: کسی میدونه که چرا من سی و پنج سال زودتر متولد شدم؟؟؟
در دوران حاضر ذهنم به هیچ چیزی جز زامبی ها واکنش عاطفی نشون نمیده....!!!
اگه دوست داشتی با من به دهه طلایی ۶۰ سفر کنیم با این لینک که اگه منم میگم بگیرش :دی

پی نوشت: کار من نبود این نگاشته ها ، این هیستریا ی عمیق رو یکی از رفقای دوست داشتنی من که مدت زیادی نیست میشناسمش، اما HameCI و من به یک همذات پنداری دو جانبه که از یک جنون جوانی در تله پاتی موزیک واری آغاز شده بود به هم رسیدیدم...
و صداي پارس سگي در چمنزار به گوش ميرسد
سر دبير روزنامه
سيگاري آتش ميزند
او به سوسكهاي ظرف وانيل مي انديشد...![]()
چه بعد از ظهرهاي يكنواختي دارد
سان فرانسيسكو...!!!
موندم با اين پل شناور و تجهيزات آقاي فلويد
چكار كنم...؟

